أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

51

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

عقول فعالند اين چنين و بل مايى * كه هست و نيست بود از تعبّد انسان چو زين قبيل نشايد كه آيد اين تأثير * چگونه شايد كايد ز نائم و يقظان ؟ و گر تو گويى اين و هم خاصهء ملك است * درين نفوس چو خاصه فرشته و شيطان ز ماى خاصه سؤال آيد و سؤال دگر * ز ماى ديو و ز ماى « 1 » فرشته و از جان ميان طبيعت و نفس اشتياقى است « 2 » قوى اندر تأثير كردن يكديگر و علاقت ميان ايشان در اين معنى تأثير كردن ، سخت محكم است . امّا آنچه تأثير طبيعت و مزاج است اندر افعال نفسانى و قواى اوهام خود چيزى ظاهر است كه از مزاج خارج از اعتدال و استيلاى اخلاط فاسد بر دماغ و از ضعف « 3 » تن كه آن را دفع نتواند كردن ، دماغ را سر سام افتد ، و ديگر علّتهاى دماغى كه اندر آن افعال نفس و قواى او همه باطل گردد يا مختل گردد . پس اين دليل باشد بر تأثير طبيعت اندر نفس و قواى او و آنچه به او تأثير نفس و وهم است اندر مزاج و طبيعت تن . [ و ] هم چيزى ظاهر است كه از خوف مزاج تن را تباهى آيد . و بود كه نيز مردم هلاك شود . و همچنين از فرح و شادى و سرور عظيم ، حرارت تن را به يك بار انتشار افتد و مردم هلاك شود ، و باز از سرور معتدل مزاج تن به اعتدال باز آيد و همچنين از غضب عظيم تن را تباهى آيد « 4 » و بيم هلاك باشد ، و باز از خجلى و شرم حرارت غريزى تن متردد گردد ميان بيرون آمدن از تن و باز گشتن به سوى باطن . بدين سبب لون تن گاه سرخ بود و گاه زرد . به اوّل آن معنى كه از او شرم همىدارد ، مردم را پيدا آيد [ و ] حرارت غريزى سوى باطن تن باز گردد ، لون تن بدين سبب زرد گردد . و باز چون اين معنى كه شرم از وى همىآيد زايل گردد ، حرارت غريزى به ظاهر تن بيرون آيد ، درنگ تن به جاى و به حال خويش باز آيد . و باز در غم عظيم كه مردم را رسد حرارت غريزى به يك بار قصد به باطن كند و سوى دل شود ، و دل را بدان سبب اختناق افتد و مردم در آن هلاك شود . و اين همه چيزها ظاهر است و تأثيرات نفس و اوهام است اندر

--> ( 1 ) . اصل : زمانى . ( 2 ) . در اصل : استياكيست . به قياس جايگزين شد . ( 3 ) . در اصل : ضعيف . ( 4 ) . اصل : تباهىاند .